زن داداشم رفت سونو و جنسیت بچش مشخص شد جنسیتشو هیچکسی جز خواهرش نمیدونست قرار شد مهمونی بگیره گفت بیاید کرج مامانم گفت مهناز تا کرج سختشه تو ماشین بشینه برای همین اونا اومدن تهران و رفتیم پارک خواهرش بادکنک های صورتی و ابی گرفت بود با کیک و بادکنک مشکیاز اونجایی که بر اساس حالت های الهه میدونستیم پسره همه بی ذوق بودیمخود الهه هم سالها پیش سونوگرافشون کار کرده از رو ضربان قلب میفهمه جنسیت چیه.هی میگفت مهمونی گرفتیم دور هم باشیم وگرنه که جنسیت مشخصهداداش منم خوشحال هی میگفت بادکنک ابی هارو بیارید جلوصورتیا برن عقب و تو تمام عکسا دست داداشم به عنوان انتخاب رو بادکنک ابی بودمیگفتیم تابلو نکن دیگه داداشاین وسط که هی الهه میگفت مشخصه پسره من میگفتم بازم نمیشه اعتماد کردا یه درصدی بذار میگفت نه اصن پیرزنه تو مطب هم 10 تا بچه داشت قیافمو دید گفت پسرهاز اون بدتر مادرم بود که برای کادو میخواست ماشین بخره بذاره وسطخلاصه نوبت ترکوندن بادکنک شد تزیین بادکنک هارو روی یه درخت کرده بودناینم بگم الهه فقط و فقط دلش با بچه دختر بود سر من همش میگفت کاش دختر شه وقتی دختر شد کلی ذوق کردسر خودشم چون میدونست بچه پسره اصلا ذوق نداشتبرعکسش داداشم عاشق پسرهبادکنک رو ترکوندن و چون یکم هوا تاریک بود خیلی به پولکای داخل بادکنک نگاه نکردن دست زدن و همدیگه رو نگاه کردنیهو خواهر الهه گفت اصن پولک هارو نگاه کردین؟ گفتن اره دیگه ابیهچون هوا تاریک بود رنگا خیلی قابل تشخیص نبودابجیش گفت بیشتر دقت کن و یهو دید وای صورتیهیه جوری خوشحال شد بالا پایین میپرید جیغ میزد که اصن نگمتا اخر شب از شدت خوشحالی رو ویبره بود
برچسب:
نویسنده: حسین فلاح
تاريخ: شنبه
9 مهر
1401 ساعت: 0:02